خرید بک لینک
خیلی گریه کردم با خودم فکر کردم که الان همه مثل نگار فکر میکنن

دلم نمیخواست دیگه برم دانشگاه دوست داشتم زودتر بابامو ببینم و بهش بگم به یکی یدونش چه تهمتی زدن

حالا شاید از نظر خیلیا چیز مهمی نبود اما برای منی که لوس بابام بودم خیلی ناراحت کننده بود

دوست نداشتم هیچکس به پاکی و خوب بودن من شک کنه حتی همون نگار که هر روز دستش تو دست یکی بود و میدونستم که حالا دیگه روزی یه پاکت سیگار میکشه

دلم نمیخواست به چشم هیچکس دختری باشم که تمام فکرش تور کردنه پسراس

شاگرد اول کلاس نبودم اما درسم رو به بهترین شکل میخوندم و تو فکر تدریس زبان هم بودم منو چه به دوست پسر اونم این پسره که مطمئن بودم خیلی ها دنبالشن از پسرایی که تو چشم بودن خوشم نمیومد هیچوقت چون فکر میکردم این جور پسرا وفادار نیستن

خیلی اونجا نشستم دلم که خالی شد تصمیم گرفتم پاشم برم خونه و قید کلاسای بعداز ظهر رو زدم نمیخواستم ببینم هیچکسو

آخرین باری که رنوم رو زدم به در پارکینگ پولوس شکست و دیگه باهاش خداحافظی کردم پس از روی سکو بلند شدم و همین که اومدم برم سمت تاکسیا دیدم مهدی سیگار به دست اونور خیابون واساده

تا فهمید که دیدمش اومد طرفم

خدایا من چه غلطی بکنم اخه

چرا من نمیدونم باید چیکار کنم؟؟؟؟

چرا منو تو این موقعیت گذاشتی

دیدم داره میاد باز گریم گرفته بود سریع کیفمو برداشتم و تند تند راه افتادم سمت تاکسیا ولی بهم رسید و گفت چرا گریه میکردی؟؟ من فقط ازت خوشم اومده دلیل گریتو نمیفهمم و...

هیچی نداشتم بگم ولی تو دلم تند تند میگفتم خفه شو

وقتی رسیدم تو صف تاکسی گفتم میشه ازتون خواهش کنم دیگه با من حرف نزنین؟ آرامش منو بهم زدین تو چشم همه منو خراب کردین من واقعا نمیخوام شمارو ببینم

تعجب کرده بود گفت من تو این یساعت چه کارا که نکردم و خودم خبر ندارم نمیدونستم دوست داشتنت انقدر ناراحت کنندس

بعدم اومد نزدیکتر گفت یعنی انقدر نفرت انگیزم؟

دوباره حس می کردم صورتم داغ شده هیچی نیومد تو ذهنم که بگم انگار حرف کم آورده بودم فقط رومو کردم اونور و گفتم خداحافظ

از اینکه دیگران داشتن نگاهمون میکردن چندشم میشد دلم میخواست حافظه همه آدمارو فرمت کنم که یادشون نیاد اون با من حرف زده

رفتم خونه شب که بابام اومد شک داشتم بهش بگم یا نه میترسیدم مثل نگار فکر کنه

چیزی نگفتم

سعی کردم خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم دیگه میخواستم خودم مستقل باشم از همه نظر

از فردای اون روز بازم مهدی شد همون ادم قبلی فقط از دور نگاهم میکرد

ولی دیگه نیومد و هیچ حرفی نزد

هرچند نگاه بعضی از دخترا اذیتم میکرد گاهی ولی اوضاع خوب بود

از اینکه هنوزم نمیدیدم با کسی باشه و هنوزم نگاهش به من بود حس خوبی داشتم

اون ترم گذشت و تابستون شد

منم توی یه آموزشگاهی کلاس گرفتم

اولین تجربه کاریم بود تو سن 20 سالگی

خیلی هیجان داشتم

از اون حس مدیریت توی کلاس خیلی خوشم میومد و حس میکردم شخصیتم داره بیشتر و بهتر شکل میگیره

استقلال رو به خوبی حس میکردم

هرچند پول زیادی بهم نمیدادن و همون پول رو هم بعد از تموم شدن ترم میدادن اما احساس جدید و خوبی بود

خودم میرفتم میومدم مادرا باهام در مورد بچه هاشون حرف میزدن و راهنمایی میخواستن و من هر روز بیشتر از دیروز احساس بزرگ شدن میکردم

با سوپروایزر مرد و همکارای مردم هم تعامل داشتم و دیگه کم کم یاد گرفتم میتونم با احترام و سنگین برخورد کنم و با هیچ مشکلی رو به رو نشم.

هرچند اونجا هم بعضی وقتا یه نگاهایی توجهمو جلب میکرد اما انقدر محکم رفتار میکردم که کسی نیاد در مورد این مزخرفات باهام حرف بزنه

نزدیکای مهر ماه بود و من یه حال و هوای عجیبی داشتم و خودمم نمیدونستم چرا

رفتم دو سه تا مانتوی خوشگل خریدم به اضافه ی لباسا و لوازم تحریر دیگه

یه ذوق عجیبی داشتم و با اینکه میدونستم چرا این ذوقو دارم ولی خودمو میزدم به اون راه

روزای اول مهر بود و یکی یکی رفتیم کلاسارو بین اون 18 واحدی که برداشته بودم مهدی رو توی دو تا کلاسام دیدم توی بقیه کلاسا نبود

ولی از بعد از حذف و اضافه توی پنج تا از کلاسایی که من بودم اونم بود

از فکر اینکه رفته اون ساعتایی که من برداشتم کلاس برداشته یجورایی خوشحال شدم

اونم یکم قیافش تغییر کرده بود

انگار مدل موهاشو عوض کرده بود

به خودم اومدم دیدم همش شده فکرم مهدی

مدل موی مهدی

تیپ مهدی

و...

لعنتی منم داشتم بهش فکر میکردم

یه حال عجیبی داشتم و انگار این حال عجیبو دوست داشتم

مهر ماه تموم شده بود هوا سرد نبود اما خنک بود و سوز داشت بعد از کلاس بیان شفاهی داستان داشتم میرفتم سمت بوفه هات چاکلتی چیزی بخورم که دیدم مهدی هم داره پشت سرم راه میره

اینبار دلم میخواست بیاد و یه حرفی بزنه ولی از بغلم رد شد و رفت فقط موقع رد شدن یه نگاهی بهم کرد و یه لبخند خیلی خیلی ریزی هم زد

همون برام کافی بود تا خوش باشم

با خودم خیلی فکر کردم و دیدم این پسر واقعا پسر بدی نیست توی این چند ترمی که باهاش هم کلاسی بودم بی ادبی و رفتار بدی ازش ندیدم

ندیدم مثل بقیه پسرا با دخترا هرهر بخنده و هر تیکه ای بندازه

باهاشون حرف میزد اما رابطه ای نداشت و میدونستم امثال نگار خیلی دوست دارن باهاش دوست شن

حالا داشتم مثل آدم فکر میکردم

من تا حالا با هیچ پسری دوست نبودم ولی نمیدونم چرا دلم میخواست به این اعتماد کنم

دوست داشتم دوباره باهام حرف بزنه و من این بار بهتر رفتار میکردم

بهش یه فرصت میدادم

نمیگم برام ازدواج مهم نبود ولی حالا که برای اولین بار توجهم اینجوری به یکی جلب شده بود میخواستم اون حس هیجان رو بیشتر تجربه کنم

تا مدتها کارمون نگاه کردن به همدیگه بود

یادمه دیگه آخرای ترم بود و کلاسا تقریبا یکی یکی تموم میشدن و فرجه آخر ترم داشت شروع میشد

بعد از تموم شدن کلاس نامه نگاری اومدم توی سالن دانشکده وایسادم کاپشنمو بپوشم که صداشو از پشت سرم شنیدم

گفت هوا خیلی سرده نه؟؟

ضربان قلبم رفت رو هزاااار

باز صورتم داغ شده بود فکر کردم حتما قرمز شده صورتم برا همین برنگشتم که ببینه صورتمو خودش اومد جلوم وایساد

تا صورتمو دید بیشتر لبخند زد

نمیدونستم الان من چی باید بگم؟؟؟

گفت خوبی؟

گفتم مرسی

با تعجب نگام کرد گفت چه خوب جوابمو دادی فکر کردم الان باز گاز میدی میری

خندم گرفت تو دلم گفتم گاز میدی میری دیگه چیه

لبخندمو که دید بیشتر تعجب کرد گفت یا بسم ا... چیزی شده؟ چرا اینجوری شدی

ایندفعه دیگه لبخندم بزرگتر شد گفتم حرفتون خنده دار بود

انگار از اینکه اینبار جوابشو خوب داده بودم سر کیف اومده بود و تعجب کرده بود

گفت میرفتی خونه؟

گفتم نه یه کلاس دیگه دارم میخواستم برم یه چیزی بخورمو برم سر کلاس

گفت خب منم یکم گشنمه افتخار میدی باهم بریم؟

گفتم میخوام یه نوشیدنی بخورم فقط

گفت وای من دارم از تشنگی میمیرم

واقعا نمیتونستم جلوی لبخند زدنمو بگیرم حرفا و حرکاتش برام خنده دار بود به هر طریقی شده میخواست بیاد باهام

گفتم باشه بریم

قیافش دیدنی بود هم شدیدا متعجب بود هم ذوق زده

رفتیم تو یکی از کافه های نزدیک دانشگاه

نشستیم و هرکدوم یچیزی سفارش دادیم من شیک سفارش دادم و اون بستنی

چشم ازم برنمیداشت هول شده بودم

سعی میکردم زیاد بهش نگاه نکنم و مطمئن بودم که بازم صورتم گل انداخته بدم میاد از این حالتم

شروع کرد به حرف زدن

از اینکه نمیدونه چرا انقدر من براش مهمم

به چشمش خوشگلترین دختر دانشگاه و دنیام (میدونستم داره زر میزنه)

از رفتارم از انتخاب لباسام سلیقم ست کردن رنگای لباسام باهم

حرف زدنم لبخند زدنم و اخمم و حتی قرمز شدن صورتم رو دوست داره

گفت میدونه که درس میدم و من هر لحظه تعجبم بیشتر میشد که از کجا همه جزيیات و کارای منو میدونه

محو حرف زدنا و تعریف کردناش شده بودم که دیدم از ساعت شروع کلاسم گذشته

گفتم وای کلاسم دیر شد و اومد پاشم که گفت میشه نری؟؟

خشک شدم همونجا و با کمال میل نشستم

انگار منتظر همین یه جمله بودم که تا ابد همونجا بشینم

حس کردم منم این پسرو دوسش دارم....

برچسب: از وقتی که رفتی,از وقتی که تو رفتی,از وقتی که وارد, شدم,حمیرا از وقتی که تو رفتی,دانلود آهنگ از وقتی که رفتی, نویسنده: آراد زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 10:41

صفحه بندی