تو مهمونی عید سال نو بود که عمم به بابام گفت سیامک من نذر کردم که سحر شوهر کنه
بابام خیلی از این حرف بدش اومد گفت مگه دخترم رو دستم مونده که اینجوری میگی منم باید برای عقل تو نذر کنم که بیاد سر جاش و...
عمه هم کلی عذرخواهی کرده بود و گفته بود منو مثه دختر خودش دوست داره و فقط قصدش اینه که ما غصه نخوریم و من نمیدونم چجوری به آدما حالی کنم که والا ما دیگه غصه نمیخوریم و حالمون خوبه
آخه جالبه که تو کل فامیلمون همه این بچه مچه ها ازدواج کردن ولی بزرگترا موندن
خلاصه انقدر این مدل حرفا پیش میومد که دلم سوخت واسه مامان و بابا و گفتم بذار اگه کسی هست برم ببینمش و حداقل دل اینارو شاد کنم
یکی از همکارای مامانم عکس منو تو پروفایل مامانم دیده بود و میگفت پسرش میخواد حتما با من حرف بزنه نیتش خیره و...
گفتم اوکی یه میتینگ بذارید ما ایشونو زیارت کنیم
من عکس پسره رو ندیده بودم ولی اون میشناخت منو از رو عکسم
استرس داشتم باز قرار بود با چجور آدمی رو به رو بشم
من که نمیخواستم با طرف قضیه رو جدی کنم و فقط بخاطر مامانم اینا رفتم هرچند بابام اصلا خوشش نمیومد ولی حرفی نزد
حضرت آقا دم مجتمع کوروش با من قرار گذاشته بود
آخه جا قطع بود؟ تو اون شلوغی من چجوری اینو پیدا کنم خب؟؟
عکس پروفایلش گل بود معمولا دخترا گل و بلبل میذارن نه پسرا
تیپم خیلی خیلی ساده بود فقط یه ضد افتاب زده بودم و یه برق لب
دم مجتمع کوروش وایساده بودم منتظر
هر پسری که رد میشد نگاه میکردم که شاید این باشه یهو نظرم به یکی جلب شد یه پسر با قد متوسط و تیپ خوب (تیپ خوب که میگم یعنی استایلش خوب بود و لباساش با سلیقه بود) ولی صورتش یجوری بود مثه خنگا بود و موهاش به شکل عجیبی ریخته بود یعنی یجور خاصی کچل بود که تا حالا ندیده بودم یه تیکه مو داشت یه تیکه نداشت یجاش کم بود یجاش زیاد. من اگه بجاش بودم کل موهامو از ته میزدم تا اینجوری مایع خنده دیگران بشم حالا فهمیدم چرا عکس پروفایلش گل بود:))
حالا چرا توجهم بهش جلب شد چون صاف داشت میومد سمت من و یجور ناجوری هم میخندید که انگار منو میشناسه
تو دلم گفتم یا چهارده معصوم یعنی خودشه؟ درسته که من قید ازدواجو زدم ولی دیگه تا این حدم ناامید نیستم :)))))))))
خلاصه اومد و اومد تا رسید بهم گفت سلام سحر خانوم
حرف زدنش مثه خنگا بود
سلام کردم و خودشو معرفی کرد گفت اگه مایلید بریم داخل
میخواستم بگم مرد حسابی منو کشوندی اینجا بعد میگی اگه مایلید بریم داخل؟؟؟
خلاصه رفتیم تو اینم شروع کرد مزخرف گفتن که مادرم مادرتونو میشناسه از خانواده شما تعریف کرده و عکستو دیدم خوشم اومد با دخترای لب پروتزی و... موافق نیستم و شما طبیعی زیبا هستین و...
نظری در موردش نداشتم که برگشت گفت من از گذشته شما هم خبر دارم و برام اصلا موردی نداره چون هرکسی گذشته خودش به خودش مربوطه و...
اینارو که شنیدم عصبی شدم حدس میزدم الان حتما باز صورتم گر گرفته گفتم گذشته من هیچ چیز قابل توجهی نیست که ارزش گفتن و بولد شدن داشته باشه و گفتم خوشحال شدم از آشناییون اگه اجازه بدین من مرخص شم
فهمید که جوابم چیه برگشت گفت اگه چیزی نیست چرا انقدر قرمز کردی و عصبی شدی حتما گذشتت خیلی بیشتر از اون چیزیه که من شنیدم
دیگه جوش آورده بودم گفتم خیلی عذر میخوام شما چی شنیدید؟
گفت اینکه شما نامزد داشتی و نامزدتونم به دلایل نامعلوم بهت خیانت کرده حتما دختر مورد داری بودی که بهت خیانت شده
واقعا دلم میخواست کفشمو دربیارم بکوبم وسط اون کله نافرم کچلش بهش گفتم اولا همه اون چیزی که شنیدید واقعیت نداره دوما خیلی خوشحالم که شخصیت شما برام آشکار شد که بیشتر از یساعت دیگه براتون وقت نذارم
بعدم بدون خدافظی پشتمو کردم رفتم بیرون تو کوچه پس کوچه های پشت مجتمع قدم زدم و فکر کردم
پس به چشم دیگران من یه دختر بودم که نامزد داشته ولی چون دختر خوبی نبوده نامزدش بهش خیانت کرده ....
مورد دار؟ من الان چه موردی دارم؟ جز اینکه یبار اعتماد کردم و جواب اعتمادمو به بدترین شکل ممکن گرفتم
به هرحال اون اولین و آخرین باری بود که با یکی خواستم صحبت کنم و به بابام گفتم واقعا دلم نمیخواد کسی رو ببینم و همه چیزو به بابام سپردمو گفتم اگه یه روزی یه جایی یکیو مناسب دید خودش میدونه چیکار کنه من دیگه برام مهم نیست.
امروز دوست دارم زودتر برم ایستگاه اتوبوس ...
برچسب: خاستگاران کیمیا علیزاده,خاستگاران,خاستگاران نرگس محمدی,فیلم خاستگاران,وبلاگ خاستگاران,
نویسنده: آراد زارعیان